با آروزی آرامش، امنیت و سلامت برای میهن
سلام
وبلاگ تیر 84 راه جدید نوشتن اش را با مزه مزه کردن دنیای نوشته های قدیمش و دیدگاه جدید دبیرش از سال 89 آغاز می کند.
از همه ی دوستانی که در این مدت غیبت که شبیه صاحب اصلی ِنامم داشت کبری! می شد، پوزش می خواهم و امیدوارم من و این وبلاگ را فراموش نکرده و باز به این جغرافیا برگردند که تاریخ مان در هم گره خورده است.
نوشته ای که در ذیل خواهید خواند، زبان حال آذر 88 است. خواستم انتشارش سرآغازی باشد برای شروع مجدد این وبلاگ. که در یادداشت بعدی خواهم گفت که مهدی تیر 84 در این مدت غیبت کجا بود و چه ها به سرش آمد.
آن باوفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ»»»»
سه شنبه های سرشار و تهی؛ و قدرت آفرینندگی انسان
باز هم سه شنبه معجزه آفرید
نوشته شده در شب تا سحر سه شنبه ی دهم آذرماه
روایت اصلی:
سه شنبه ها هیچ وقت تهی نبوده اند. هیچ وقت مثل یک امر معمولی نبوده اند. سه شنبه مثل قمار است. دو سرش برد و باخت است. یا در انتهای روز و در وانفسای شب، غریو هلهله سر می دهی و شادمانی، و از فرط ِ حضور ِ شفاف ِ خداوندی ِسه شنبه، مقیم درگاهش می شوی و همچون معتکفی دیرپا دعا می کنی که «ای کاش همه روزای خدا سه شنبه بود»، و یا مثل یک زخم ۫خورده پناه می بری به شفاعت ِ چهارشنبه که شاید آمدن ِمعمولی اش تو را از حصار ِمرد افکن ِغم های سه شنبه خلاص کند.
حتی می شود به خاطره ی دوشنبه و آن ِمعمولی اش هم رجوع کرد. می شود به برزخ های روزهای دیگر هفته هم فکر کرد و یا نکرد. اگر سه شنبه ات شادمان باشد دوست داری که در حریم ِحرمت ِآن۫ ساکن ِمداوم شوی و بهشت اش را با کوثر و شاخه های طوبایش در آغوش بگیری، و اگر سه شنبه ات اندوه ناک باشد مدام باید کله ی ثانیه ها را آتش بزنی که زودتر بجنبند و تو را که مثل یک روح مچاله شده لای چرخ دنده های آن لهیده شده ای، از جهنم پرت کنند توی برزخ های معمولی چهارشنبه و یا همان دوشنبه. از سه شنبه باید خلاص شد اگر زخمه زن باشد؛ باید گریخت. و در سه شنبه باید مقیم شد اگر شانه های بهشتی اش مهیای سکونت باشد؛ که اگر فارغ و جدا از معمولی بودن ِدیگر ایام هفته باشد؛ که اگر تمام ِتقدس ِعدد ِهفت را به میزبانی ِتمام در درون خود حامله باشد.
سه شنبه حامله است؛ و اگر حرف اش را و پیامش را بفهمی، و بدانی چه معجزه ای درونش هست، آنوقت خودآگاه و ناخودآگاه قابلیت های قابله گی نیز پیدا می کنی و می توانی رشته های ممتد و دامنه دار ِحیات و مرگ ِتوأمان را در آن کشف و زایمان کنی. و کدام کشف است که کاشف ِآن بداند و یقین داشته باشد که فرآورده اش حتما مختوم به خیر است!؟، و کدام قابله هست که تمامی نوزادانی که حجاب از چهره شان برداشته را دوست داشته باشد و خارج از حبّ ِمادری و علقه های نفعی و نافی روی اوج ِکمال و حسن ِجمال ِآنها شرط ِ موثق ببندد!؟
سه شنبه سرشار است. با وقار و سنگین است. بی جهت نیست که از حسب ِروایات، خداوند کوهها را در روز سه شنبه آفرید. خداوند نیز خوش سلیقه است.« اَلَم نـَجعَل ِالاَرضَ مـِهداً* وَالجبالَ اَوتاداً / آیا زمین را محل آرامش قرار ندادیم!؟* و کوهها را میخ هایی برای زمین!؟» و اگر میخ و محور و نخ ، استمرار دهنده ی حیات و ساختار ِزمین و شاکله و تسبیح باشد، سه شنبه نیز وزنه ی هفته است. آنقدر سنگین است که در خط ِ طولی آن، صاحب ِعریض ترین جایگاه است. به سبب ِوزانت اش مثل سیبی ست که از شاخه های درخت ِ هفته تا سطح زمین کش آمده!. طولانی ترین سیب است. نه از آسمان جدا شده و نه در زمین وامانده. سیب ِسه شنبه، برهانی ترین و مستدل ترین آیت برای اثبات ِجاذبه ی هفته است. خوش نشین است و میانه نشین. عادل است. نه مثل دوشنبه سر به سودای آغاز ِهفته دارد و مادی شده، و نه مثل ِچهارشنبه دل به تمامی به آسودگی و میمنت ِ آدینه داده.
سه شنبه نه شیطان است و نه فرشته. نه آسمانی به تمام است و نه زمینی به نام. سه شنبه آئینه است. بازتاب دهنده. با آن هر طور که باشی می شود. بومرنگی ست در دست پرتاب کننده. زاویه ی تعامل ِدست اگر متناسب با خواسته ها نباشد، اگر روح و جان هم جهت نشوند، آنوقت این بومرنگ ِاز دست رفته! در هنگام بازگشت، به جای برگشتن به موعود ِخود، تبعید می شود به نقطه ای ناخواسته. مثل موم و خمیری ست در دست ِآن قابله که همچون خداوندی شود و نیات خود را در قالب این موم و خمیر معماری کند و به آن شمایل بخشد.
سه شنبه کشتزار است. از گندمی که در آن بکاری جو در نمی آید. اما گاه می تواند جوی کشاورز ِجوینده ی نعمت از آن را تبدیل به احسن کند. سه شنبه نزول نمی دهد و محل ِصعود است. باندی ست که فقط اهل ِپرواز را دانه ی فرود نمی پاشد!. فرودگاه یک طرفه ای ست که اگر زمینی باشی دو طرفه می شود و بسیار هم جایگاه برای رفت و آمد و عبور و مرور و ایاب و ذهاب دارد. آنقدر مشغول ات می کند که از آن پرواز ِ واپسین جا بمانی. حتی به دروغ بشارت و هول و ولایت می دهد که هوایی هستی، اما زمین گیری ات را آنقدر پنهان نگه می دارد که درکش نمی کنی. اما اگر آسمانی باشی و سه شنبه بداند که هستی، تمام سفره ها و دانه ها و دام ها را تعظیمی می کند و از جلوی پایت بر می چیند و به مانند مسافری که باشی آب به پشت ِپاشنه ها می پاشد. درست است که به پشت سر مسافر کاسه ی آبی می ریزند که باز گردد، اما این آب ِریخته شده، اینبار نشانه ی روشنایی و سپاس از آبرومندی های مسافر است.
*
و من از عقوبت سه شنبه می ترسم. و من از مجازات ِ سه شنبه می ترسم. که اگر به آن بی اعتنایی کنی... که اگر آن را به تمامی درک نکنی... که اگر ظرف ِمحدود ِزمانش را با خستگی ها و چه می دانم نرساندن خود به سرزمین موعود!! و حیف و میل کردن ِ ظرف ِ مکان از بین ببری... که اگر... که اگر حتی این «اگر»ها را تا خود ِخود ِقیامت به درازا بکشانی و ناتوانی های محتوم و اکتسابی خود را به نام ِمختوم ِسرنوشت و یا انتسابی بودن این مصائب در مثنوی های هفتاد من جعل کنی و گلیم خود را به قول حافظ از همان ابتدا سیاه بافته قلمداد کنی، بدجوری به خداوندگار خدا و فرصتی که چیده است، اهانت کرده ای... و من از عقوبت ِِخدای سه شنبه می ترسم.
پی نوشت:
* برای من سه شنبه سکوی صعود و سقوط است. شما خواننده ی عزیز هم روز محترم و مقدسی دارید. بیایید با قدردانی از آنها در جهت خویشتن شناسی مان گام برداریم. و هیچ روزی برایمان مانند روز گذشته نباشد.
** شأن نزول و ایده ی نگاشتن این روایت را اگر دوست داشتید، فردای خواندن تان ، در ادامه ی مطلب بخوانید. نگذاریم مستی اش بپرد.
شأن نزول ِسرایش ِاین روایت:
عصر سه شنبه دهم آذر 88 بود. با دوستی داشتم توی کتابفروشی خانه ی هنرمندان چرخ می زدیم که یک مرتبه...
مدتی پیش شنیده بودم کتاب شعرهایش منتشر شده. حسین صفا را می گویم؛ سراینده ی ترانه های محسن چاووشی. نام کتاب: کنار پله ی تاریک و نشر از دارینوش. همان شرکتی که یادگاری های صوتی خسرو شکیبایی را از آن داریم. جمع شکیبایی و چاووشی( که شکیبایی از سنگ صبور او خوشش می آید و با آن گریسته) و دارینوش و حسین صفایی که صفای معنوی صدای چاووشی است همه یکجا باعث شدند که این کتاب برایم مهم شود.
و چون اصولا در برابر رسیدن به چیزهای مهم، موانع مهمتری پدید می آید، دست ما کوتاه ماند و خرمای این کتاب بر نخیل و از شیرینی خواندن و کشف اش محروم مانده بودم مدتی. تمام کتابفروشی های انقلاب زیرپا گذاشته شد. خیابان کریم خان هم. به نشر چشمه که گفته بود تمام کرده، سپردم که برایم بیاورد. آمد و گفت که دارینوش هم خودش تمام کرده. در یکی از روزهای بهشتی هفده تا بیست و هقتم مهر ماه با دلهره از جغرافیایی که جایگاه نزول ِدورترین مرغ جهان است و از کف ام پرید و قفس ام شایسته اش نبود، رفتم به خیابان شریعتی و کنار سینما فرهنگ و نشر دارینوش. آنجا هم گفت که تمام کرده. با خودم گفتم که دیگر تمام شد و شوق ِ شاید بی جهتی هم که برای داشتن کتاب داشتم فروکش کرد، اما گوشه ی ذهن ام ویارش پرپر می زد. گذشت و تا...
عصر سه شنبه دهم آذر 88 بود. با دوستی داشتم توی کتابفروشی خانه ی هنرمندان چرخ می زدیم که یک مرتبه هوایی هل ام داد که از کتابدار بپرسم که کنار پله ی تاریک را دارد!؟ او هم هوای تحمل من را نداشت و نمی دانست و گفت دارد و جایگاهش را نشان ام داد. تا برسم به عطف کتاب مردم و زنده شدم. می دانم درک ام نمی کنید!. سه نسخه فقط مانده بود. یکی را خودم برداشتم و آن یکی را دوست همراهم سعید وکیلی. شوق ام را نمی توانم بنویسم. تصاحب کتاب لذتی داشت که من را به یاد روزهای نوجوانی ام انداخت که هفته نامه ی مهر می گرفتم. هر شماره و هفته اش( که آنهم سه شنبه ها منتشر می شد عید و اتفاقی بود برای خودش). کتابدار که شوق مان را دید با مهربانی گفت می فهمد خیلی ها که چاووشی را دوست دارند، دنبال این کتاب اند. یکمرتبه تصمیم شریفی توی فکرم جوانه زد. نسخه ی سوم را دیدم که آرام توی قفسه، در سمت روشن و معصومی نشسته است. آنرا هم برداشتم. دوستم پرسید: برای کی برداشتی!؟ گفتم بماند.
عصر سه شنبه دهم آذر 88 بود. از صبح دل ام خوش بود و سه شنبه ی خوبی بود. درک اش کرده بودم. و حالا، عصر، با تصاحب این کتاب، با این نسخه ی هدیه، با این همه پیام روشن. ساعت را نگاه کردم. در آستانه ی سراشیبی به هشت شب بود. بیست می شدم اگر این فرصت از دست نمی رفت. که نرفت هم.
دویدم. مثل کودکی که مدرسه اش دارد دیر می شود، دویدم و رسیدم و ایستادم در اجتماع ِوحدت. درست سر بزنگاه رسیده بودم.
دو کتاب با یک عنوان مشترک در دست ام بود. یکی اش باید هدیه می شد. گفتم که شاید ندارد. گفتم که شاید او هم به مانند دوستداران محسن چاووشی به دنبال این کتاب بوده و پیدا نکرده. گفتم حتما او به خاطر شرایط اش مثل من نیست که بتواند راحت همه جا دنبال کتاب بگردد. گفتم اصلا شاید برایش مهم نیست که دنبال این کتاب باشد. گفتم شاید اصلا نمی داند که چنین کتابی هم هست. گفتم شاید از کجا معلوم که بدش هم بیاید.
کتاب ها را نگاه کردم. شأن ام چه می شود!؟ از این پائینی که هست پائین تر نیاید. دیوانه است که نمی فهمد با چه شرافتی برایش احترام قائل ام. کتاب شعر شاید می خواهد چه کار!؟ اگر شعر می خواند، حتما از شاملو خوانده بود که فراسوی مرزهای تن هم دوست داشتن ِمقدسی قرار دارد که بی هیچ چشمداشتی در جریان است. می ترسم! می ترسم نکند که دور و اطراف اش آدم هایی دیده باشد و در جمع هایی رفته باشد که مشکوک بودن، حرف اول ِدایره ی تعامل اش شده باشد. آنهم برای تعاملی که اصلا و اصلا نمی خواهم باشد. اما احترام را که می خواهم داشته باشم.
در همین فکرها هستم که کتاب ها را جابه جا می کنم. گوشه ی جلد یکی از آنها پاره شده و آن را برای خودم برمی دارم و سالم را می دهم به او. به راهی که دارد می آید.
بیژن نجدی شعری دارد با این مضمون که برادر ِتمام خواهران زمین ام. انتظار ِاینکه این نکته درک شود انتظار زیادی نیست.
*
شب که می آیم خانه، از اینکه سه شنبه پربار بوده و از اینکه حرف اش را گوش دادم و به قصد لبریزی آن تا فتح الفتوح اش پیش رفتم خوشحالم. می نشینم و به تمام سه شنبه هایی فکر می کنم که هر بار دست به هر کاری زده ام یا گندش بالا آمده و یا خیر بسیار داشته. یا تهی بوده و یا سرشار. خوشحالم از خیرات و سرشاری سه شنبه ی دهم آذرماه 88 .
همان شب نشستم و تا صبح فردایش متنی را که در روایت اصلی وبلاگ خواندید را نوشتم. به پاس همه ی روزها ( برای من سه شنبه است، شاید برای شماها روز دیگری محترم و مقدس باشد) که می توانند با جهش معنایی ای که دارند بانی تحولی شوند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٧ ق.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸۸/۸/٩
به زودی می نویسمت
نویسنده را گریزی نیست از نوشتن
چون نوشتن تنها راه عصیان ِ آدمی علیه سرنوشت است.
*
سلام به همه
تا آخر همین تعطیلات نوروز ٨٩ می نویسمش
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٢ ق.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٧/٤/٢۱
دارم وارد مرحله ی دیگری از زیستن می شوم... زیستن!؟... قسم می خورم که هیچگاه ساکن سمت آرام و بی دغدغه و معمولی زندگی نبوده ام... همیشه اندوه...همیشه تشویش...همیشه اندیشه... اندیشه های سراسر فرازمینی که گاه بلند بودند و دست ِحضورشان به آسمان می رسید و گاهی هم در حسرت آسمان،معلق و الکن می ماندند در فضای لایتناهی خلاء و نامتعادل می ماندند و خفقان می گرفت این وجود همیشه خسته.
دارم وارد مرحله ی دیگری از زیستن می شوم... زیستن!؟... چه بگوید این انسان مرگ انتظار!؟...چه مبهم است این واژه ی هستی برای کسی که اندیشه ی نیستی دارد!؟
و من خسته ام... و من وقتی به زانوهایم نگاه می کنم می بینم که خمیده اند و توان راهپیمایی های طولانی را ندارند... درست است که ذات مسافری دارم،اما در نقشه ی تاریخی این سفر، هیچ جغرافیایی را برای اتراق انتخاب نکرده سرنوشتم... ایستادن مساوی است با مسموم شدن... باید بروم... همیشه این رفتن در نظرم بود و حالا... حالا امان از دست تقدیر و تاریخ که بزنگاهی را در مقابل کفش هایم چیده است.
دارم وارد مرحله ی دیگری از زیستن می شوم... زیستن!؟... چه سخت است تصمیم گیری های عقلانی برای کسی که تن به احساسات داده است... چه سخت است تکیه زدن بر دیواره ی لرزان روح های نجیب که نمی فهمندشان... و چه سخت است به کمک ابزار محسوسات،در پی رصد کردن راهکارهای معقولات حرکت کردن.
دارند وارد مرحله ی دیگری از زیستنم می کنند... اجبار!؟... گمان نمی کنم.
راه ازدواج را برایم لازم می دانند،اما انتخاب راه را بر عهده ی خود چشم بسته ام گذاشته اند.
و بعد از آن طوفان بهاری... بعد از آن طوفان ویرانگر و سازنده ی انسانی... بعد از آن همه برگ گل و عطر خوش و شاخه های بید مجنون که فرو رفت توی چشمانم،دیگر نه حق نظاره و نگریستن، که حتی حق نگاه را هم ندارم... تمام سهم من از نگریستن،تنها گریستن است و بس.
حالا می خواهند گونه هایم را از نم اشک هایم پاک کنند. انگشتان خوبشان را نشانم می دهند... می گویند تمام این انگشت ها دانه به دانه می توانند زیر چشم های تو را از زخم و اشک پاک کنند... ما به لزوم ِطهارت ِآنها، ایمان ِموثق داریم و حتی کتمان نمی کنیم که اصرار نیز داریم و اجبارت می دهیم... اما این را هم می دانیم و حق انسانی تو می دانیم که در انتخاب آنها مختاری...
حالا انگشت سبابه ای پیدا شده... اولین انگشت!...به راستی اولین انگشت!؟؟ دارم سوال می کنم!... شما که ندانید،من خودم خوب می دانم که ابریشمین ترین مرهم گونه هایم را دست ظالم سکوت و اهمال باعث شد که در رویاها برود و دور بشود و دور بشود و دور بشود و تنها حسرت ِاسیر کننده ای بماند از آن.
حالا انگشت سبابه ای پیدا شده... مادرم می گوید: تصدیق اش می کنم... اما حق انتخاب داری... باید انتخاب کنی...اما در منتخب کردن ِ انتخاب های ما، تو اختیار کامل داری.
... و آنها نمی دانند... و آنها نمی دانند اسارت مداوم من در دست نشانه ها را. نشانه های تاریخی که از قدیم انگشت سبابه اشان!! را به این صفحه ی تقویم رجوع می دادند ومن مدام می ترسیدم.
چند سالی ست که حس مبهم اینکه هفتم تیرماه سال 1387 اتفاقی برای من خواهد افتاد گریبانم را گرفته بود... از این روز می ترسیدم و الهامات غریبی به من می شد... و امسال و آنروز آن اتفاق افتاد.
صفحه ی قرآن را باز می کنم... کلام مشفقانه ای می شنوم... حافظ سرازیر می شود توی دنیایم و نوک انگشتانم صفحه ی مطلوب و مقصودی از آن را باز می کند... نشانه ها و هجوم اشارات... حرفها و راهنمایی های رفیقان همدل...
مادر در آستانه ی کسب نتیجه است... دو دیدار رخ داده و مهر من نافرم در دل آنها افتاده؛ اما من هنوز درگیر هوایی هستم که هیاهوهای زمین آن را درک نمی کنند...
مادر می گوید: نمی توانم ببینم که فرزندم درمقابل چشمانم از اندوه ازلی ای که دارد،دارد ذره ذره آب می شود... گریه می کند... می گوید که دچار هیچ انحراف اخلاقی و اجتماعی و انسانی نیستی،مرد ِکاری،عاطفه را می فهمی،خانواده داری،از دیواری بالا نرفته ای و دل انسانی را نشکسته ای،ناموس مردم ،ناموس خودت بوده و حرمت دار چیزهای محترم بوده ای... می گوید و می گوید و می گوید و خجالتم می دهد... خود را در آئینه ی حرفهای مادر می بینم... انگار که دارد تاریخ زندگی ام را از زبان مهرمندانه ی خود روایتم می کند... گریه می کند... می روم و خم می شوم و دستش را می بوسم و با انگشت سبابه ام،زیر گونه اش را دست می کشم... دستم را با رطوبت مقدسی که روی آن نشسته می گیرد...می گوید نمی توانم ببینم که داری از اندوه آب می شوی... شادمانی ات را می خواهم... و من از پنجره ی اتاق تنهایی هایم به آفتابی نگاه می کنم که دارد غروب می کند... آفتابی غروب می کند و آفتابی طلوع خواهد کرد... از پنجره دارم بیرون را نگاه می کنم که یکمرتبه پروانه ی زرد رنگی که آشنای دقایق من است،پرپر زنان وارد می شود... دارم وارد مرحله ی دیگری از زیستن می شوم... نگاهش می کنم... با چشمانی که گاه می خندند و گاه حلقه ی آب... پروانه ی خوش یمنی که همیشه در لحظات درست می آید و خبری می دهد و می رود... و بسیار باید نمک ناشناس باشم که وقتی حرف از تعلق خاطر به نشانه ها می زنم،این نشانه ی اعظم را به چشم نگیرم و نبینم... و آنروز دیدم ... و آنروز دیدم که در پای کیوسک متبرک تلفن،مورچه های ریزی داشتند قامت ِکرم نیمه جانی را شرحه شرحه می کردند.
هجوم نشانه ها و حضور نمادها و نام های ارجاع دهنده را رمزگونه می بینم و باز هم می گویم که با تکیه بر محسوسات،می خواهم در پی رصد کردن معقولات مهم و حیاتی زیستن حرکت کنم.
به مادرم می گویم: ... به آنها بگویید که مهدی،هنوز جغرافیای روح دخترشان را نمی شناسد؛باید فرصتی بدهند تا هندسه روح اش را حلاجی و جراحی کنم.
و مادر... و مادر... و مادر... و مادر... این ضلع ِ شریفانه و مفقوده ی عناصر اربعه: آب و باد و خاک و آتش که سازنده ی جهان هستند... و مادر... این فرشته ای که در شمایل انسان متجلی شده است،از شعف اشکی می ریزد و تا انتشار خبر می دود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٦ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٧/٤/۸
یادم باشد که همیشه امروز را در دفتر خاطرات عمرم محفوظ نگه دارم.
می نویسم برایتان
آشنایان قدیمی وبلاگ می دانند که مهدی تیر84 چه هراس عظیمی از هفتم تیرماه 1387 داشت.
اتفاق عظیم...اتفاقات عظیم امروز افتاد توی دامن سرنوشت تاریخ.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٧/۳/٢٥
وبلاگ تیر 84 راهی برای بیان حرفهای ناگفته است. حرفهایی که به قول معلم شهید دکتر علی شریعتی برای نگفتن آفریده شده اند. می خواهم آفرینش را دگرگون کنم. می خواهم بیافرینم حرفهایی را در پشت سد مسدود آفرینش گیر افتاده اند و دارند برای میلاد هروله می کنند و تمام صحرای الست را به شوق ِمزخرف ِرسیدن به زمین، آسمان را بهم می دوزند.
امروز بیست و پنجم خرداد ماه است...روز تولد ِشناسنامه ای ِمن!...طبق عادت ِمعروف ِانسانها،باید شاد و سرخوشانه بنویسم و از آشنایان ِکلماتم و خوانندگان تیر84 بخواهم که با پیامهایشان برایم هدیه ی حروف بیاورند... ولی اینگونه نیست!
تبریکات و تهنیت هایتان را می گذارم گوشه ی چشم ام و تبدیل به اشک ِشوقی می کنم و سپاس تان می گویم...اما نمی توانم به مناسبت این اتفاق ِهرساله،شادمان باشم.
من از افزوده شدن اعداد به سالهای عمرم، بیزارم!... از اینکه بهاری بیاید و سپری بشود و من هنوز زمستان نشین ِآن باشم ،متنفرم!
به فال و طالع بینی و کف ِروی استکان ِچای و طرح ِته ِفنجان ِقهوه،هم اعتقادی ندارم!...به توانایی ِقدرت ِ تاریخ سازی ِانسان،آنچنان ایمان دارم که می گویم یک نوشته ی مشترکِ عمومی و همه گیر به نام " فال" ، یک لکه ی نشسته بر ته فنجان که موجودیت اش را کف مایع ظرفشویی،به راحتی منهدم می کند و پاک؛ نمی تواند به هیچ عنوان برای عموم ِمتفاوت،نسخه ایی مشترک بنویسد... و از آنطرف هم معتقد هستم که توان انسان معاصر بسیار کم است و سایه ی قسمت و جبر و عوامل بیرونی بدجوری روی اختیارمان دامن کشیده!
* کتابی از طالع بینان به دست ِدوستی دیدم،کنجکاوی خودم و تبلیغات او نگذاشت که دستم را در شیرازه ی کتاب قفل نکنم... پرسید متولد چه ماهی هستی؟... بی تفاوت گفتم : خرداد... آنقدر شوق کنکاش ِمثلا روح من را داشت که گیج مندانه پرسید: مردی یا زن!؟...چانه اش را با دستم گرفتم و نگاهش را از کتاب کندم و گفتم: حالت خوبه!؟... گفت: وای !چی خنگم من]یکی از عوارض خواندن کتب ِضاله،همین خنگی مزمن است![... بخشی از کتاب را گشود مقابلم... فصلی بود مربوط به متولدین مرد خرداد... این جریان برای چندین سال پیش است!
گفت: بخوان...با امتناع و البته شوق کمرنگی که او به جانم انداخته بود ،نگاهکی انداختم... شروع اش تند و کوبنده و پس زننده ، و دروغ محض بود... انگار که بخواهد آبروی تمامی مردان متولد خرداد را به تمامی ببرد...نوشته بود: مردان متولد خرداد،صاحب دو زن هستند...!!
چه احمقانه!...خودم را دیدم!...از خودم قیاس کردم... مثلا من؟...آیا امکان دارد که همزمان دو معشوق داشته باشم؟ آیا می شود مشرک بشوم...کافر بشوم؟...نه نه!...
من در زمینه ی عشق، یک شیطان ِمحض ام... شیطانی اصیل!...اگر فرشته ها، خریّـت کردند و آدم را هم به همراه خدا( حالا کاری ندارم که امر ِخود ِخدا بود) سجده کردند؛ من، مرد و مردانه فقط گوشه نشین دامن یک معشوق می مانم!...
گفتم که! این جریان برای چندین سال پیش است...به دوستم گفتم: بگیر!...این کتاب ارزانی خودت که همین خط اولش دلیلی برای دروغ نویسی اش بود!
آن دوست، دیگر این سالها رفته و من مانده ام که با این سه معشوقی که اطرافم را محاصره کرده اند چه کنم!!؟
معشوق ِاول،برای دوران کودکی ام بود...من از همان ایام ،سری پرشور داشتم و دلی شورانگیزتر... هر دو کودک بودیم و او کودک تر و کوچکتر...به خانه امان که با خانواده اش مهمان می شدند،پنهان از دید دیگران،آرام و دزدکی می رفتم تا پشت در ورودی خانه و کفش های همیشه خوش رنگ و گل دار او را بو می کشیدم و با سر آستین پیراهنم تمیزش می کردم و برق می انداختم... شنیده بودم که طبق یک باور عامیانه می گفتند که اگر خواستی مهمان زودتر از خانه اتان برود بیرون،توی کفش هایشان نمک بریز... و من یکبار کودکانه توی کفش های آن مهمان های عزیز، شکر ریختم و توی آن کفش های خوش رنگ ، بیشتر و بیشتر... اندازه ی یک مشت... با خودم می گفتم که اگر نمک مهمان را رفتنی می کند،حتما شکر او را ماندگار نگه می دارد!
و وقت رفتن میهمانها،که بدترین ساعت روزگار بود،بغض ام می گرفت... و پدر ِمعشوق، که شیرین کاری ام را دیده بود و به همراه خانواده ام فهمیده بودند که پسرشان چه بلای کوچکی سر کفش های میهمانها آورده، می آمد،روی سرم دست می کشید(... آیا با همین دست هم روی سر دخترش دست کشیده بود!؟... چه بوی خوشی می دهد این دست!... و من سرم را تکیه می دادم به آن دست،به آن شمیم خوش)... و با خنده می گفت: اون ضرب المثل رو اشتباه شنیدی، باید نمک می ریختی!... و همه می خندیدند و مادرم می گفت اختیار دارید و پدر دختر می گفت: می دونم،بچه اس... و مادر کیسه ی پلاستیکی می گرفت زیر کفش ها و شکر ها را خالی می کردند به نوبت توی آن ...
یکی شان با خنده می گفت: ماشالا چه دست و دلباز! ببینین برای[...]چقدرم زیاد ریخته!؛ می خواستی زودتر از بقیه بره؟...
آنها فکر می کردند من شکر را اشتباهاً به جای نمک ریخته ام ... نه نه! نروید!... تا آخرعمرمن،تا وقتی که دبستان را تمام کنم،دیپلم ام را بگیرم و بروم دانشگاه؛ و سربازی ام را بروم،بمانید خانه ی ما... نروید!
و من به این فکر می کردم که چرا این ها هیچکدام نمی دانند و نمی فهمند که من بزرگ شده ام( آنروزها مثل این روزها نبود که بچه ها برای اثبات اینکه بزرگ شده اند،می روند سیگار می کشند؛آن روزها برای نمایش مردانگی، کودک ها می رفتند عاشق می شدند.
عشقی معصومانه و شریف...به دختر کوچک همسایه که همیشه لای در خانه اشان می ایستاد و بازی پسرهای محله را، نگاه می کرد... و از بین آن پسرها هم، آن کسی عاشق و یا عاشق تر از بقیه بود که بالاتر از همه جست می زد و توپ فوتبال را با سر می انداخت توی دروازه و برای نمایش ِشادی ِگلی که زده بود، فقط به لای آن در نیمه باز نگاه می کرد و حجم مقدس ِمیان ِآن هم از خجالت می رفت تو و در را پشت سرش می بست و پشت در از هیجان ِآن نگاه ،نفس نفس می زد و پسر هم این طرف در می گفت: بچه ها! من دیگه خسته شدم و حوصله ندارم و می رفت توی انباری خانه و زار زار گریه می کرد برای خودشان.)
معشوق اولی را حالا سالها می شود که فراموش کرده ام...آنقدر که دیگر حتی چهره اش را هم فراموش کرده ام!راستش اگر جریان این نوشتار هم پیش نمی آمد،اصلاً یادی از اونمی کردم ...نه نه!...آدم مزخرفی نیستم،آن سالها وقتی فهمیدم که برادر کوچکم او را دوست دارد و معشوق کوچک هم بیشتر از من،مایل است که با او بازی های کودکانه داشته باشد،فکرش را آرام آرام از ذهن ام گذاشتم بیرون... اواسط دوره ی راهنمایی بود... تلخ و دردناک بود... برادرکوچکم همیشه او را از نزدیک نگاه می کرد و من دورادور...و چشم پوشیدن از او اولین تلخی و اولین ایثار زندگی ام بود... و ایثار یک کودک چهارده ساله،پدیده ی مقدسی ست... و درک این نکته که معشوق باید در نهایت ِخوشبختی باشد و در نزد کسی باشد که دوستش دارد،ذهن شاعرانه ایی می خواهد، و من آنروزها عجیب شاعر بودم!... و آن روزها سهراب سپهری همدم من بود... اولین شاعر..." بگذاریم زیر هر بوته که می خواهد / بیتوته کند/ کفش ها را بکند / از سر گل ها بپرد/ تنهایی آواز بخواند / چیز بنویسد / به خیابان برود..."
... و گذاشتم که برود... و عجیب از برادر کوچکم که ندانستم او،او را فقط برای بازی های کودکانه می خواست و حالا صاحبان آن کفش های قدیمی ِخوشرنگ با غریبه ایی ازدواج کرده... خوشبخت است و من چقدر برای خوشبختی اش خوشحالم.
حالا سالها می شود که دیگر اصلا به او فکر هم نمی کنم...البته از اینکه از کودکی آن درد مقدس را در دامان من نهاد،احترام قائلم... ولی با حال و روحیه ی امروز و این سالهایم می بینم که او اصلا و اصلا نمی توانست من را در دغدغه هایم همراهی کند...دستهای او از هنر و ادبیات و موسیقی و فلسفه و سینما و سیاست و روانشناسی تهی است.
آن کتاب طالع بینی را که خاطرتان نرفته؟... در همان ایام بود که آن خط ابتدایی فال مردان خرداد را خواندم...پانزده ساله بودم و می گفتم مگر می شود غیر از او زن دیگری را هم دید؟ مگر می شود دو زنه شد؟...آن هم من!؟...امکان ندارد!...محال است.
و چقدر این امر محال،شدنی شد!...
برای روایت معشوق دوم، قلمم ناتوان است... حروف از زیر دستم لیز می خورند و در می روند... تسلطی به کلمات ندارم... نه به عین،نه به شین،نه به قاف...همه اشان انگار که پرنده ایی باشند،پر می کشند و می روند و تنها می مانم... و از همین هم می فهمم که این معشوق،همان همسر ازلی و ابدی من است...معشوقی که عهدش را با خدا در بهشت بسته ام و گسستن اش، مصداق ِ کامل ِناشکری نعمت است... روایت این معشوق گوشه های ناگفتنی بسیاری دارد و محرمانه...آنقدر که گفتن اش احتمال دارد که دنیایی را به آتش بکشد و دیواری از آبرو را بریزاند.
معشوق اول،موهبتی بود از جانب خداوند،که حضور و هجرانش جانم را آگاه کند و مرا آماده کند برای این واپسین نفر!...معشوق اول،پله ی روشنی بود برای رسیدن به باغی پر از بهشت!...نمی توانم او را بنویسم!... کلمات برای روایت و سرایش او حقیرند و دستهایشان کوتاه...و از گفتن "ِ دوستت دارم " هم عجیب عاجزند؛ و چه خوب که باید هم عاجز باشند.
...و می دانم! و عجیب می دانم که شدیدا منتظر هستید که بدانید که با این همه ارادتی که به تنها معشوقم دارم(دومی) پس چرا نامی و حرفی هم از سومین معشوق به میان آمد...خاطرتان می آید خطوط میانی این یادداشت را !؟ : " آن دوست ِفالگیر این سالها رفته و من مانده ام که با این سه معشوقی که اطرافم را محاصره کرده اند چه کنم!!؟ "...این جمله فقط یک فن نوشتاری و نویسندگی بود!! ،برای آنکه مخاطب را درگیر متن کند!
اما باور کنید که عاری از حقیقت هم نیست... اولی را که خواندید... دومی را که سر بسته برایتان گفتم... و اما سومی!:
سومی چیزی شبیه آینه است!...مصداق کاملی ست از دومی!...انگار که تمام صفات ِمتجلی دومی در او ظهور کرده و دیده می شود... نامش را گذاشته ام همزاد!... روزی یکی از دوستان ِ خیالی ام! که روایت ِمختصری از همزاد را برایش گفتم، گفت: طوری از همزاد تعریف کرده ای که انگارعزیزترین موجود زندگی ات است!؟. از پرسش اش شوکه شدم و مبهوت ماندم... تا آنروز هیچگاه اینگونه که او می گفت فکر نکرده بودم...!
جواب از آسمان آمد روی زبانم... به او گفتم: همزاد ، مسلماً و مطمئناً عزیزترین موجود زندگی ام نسیت... ولی از آن بابت که مرا به یاد عزیزترین موجود زندگی ام می اندازد احترامی عمیق قائلم.
# این نوشته مطمئنا گور من را در وبلاگم کنده است!...آشنایانم اگر متن این مکتوب را بخوانند،سرزنش ام می کنند و بر سکوت هایم لعنت می فرستند و بر افشاگری هایم نفرین...!
روز تولد است و با انتشار این نوشته، به جای هدیه از آنان،لعنت گرفته ام... لعنتی مقدس و مطلوب!
و چقدر خوب است نوشتن. نوشتن بی پیرایه. بی دغل. انفجارکلمات و بیرون ریختن هق هق. البته این روزها حالم خوب است. با خوشی های همسایه ها خوشم. زندگی را از دریچه ی دیگری می بینم. مایه ی حیات در حیاط خانه ی دیگران است و من از دارایی و مشمولیت آنها به زندگی خشنودم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٥ ق.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٧/٢/٢۱
آرزومه که یه لحظه، روبروی من بایستی
آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی
# یادداشت به زودی تکمیل می شود
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٩ ق.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٧/۱/٢۳
دیگر هیچ چیز سرخوشم نمی کند!... به خدا اگر عالم فرهنگ نبود؛اگر نشریات و سینما وادبیات نبود،دراین چند مدته یک بلایی سر بودنم در می آوردم! می زدم می رفتم بیابانی،ده کوره ای و حجابی می کشیدم روی همه چیز و محرومیتم را بیشتر و دلپذیرتر می کردم. آیا دارم هذیان می گویم!؟ نمی دانم!
اما فرهنگ هم دیگر خوب و سرخوشکنک نیست!. ادبیات که مرده شور ترکیبش را ببرد. یک عالمه حرفهای خوب و رنگین کمانی را نویسندگان و شعرا ریخته اند توی حلقومش که آدم تا سرش لای کتاب است،کیف می کند،ذوق می کند،سرش را با افتخار می گیرد بالای جهان و از بودنش حظ می برد. اما همین که کتاب بسته می شود و می آیی توی دنیا و همان جهان واقعی،می بینی که فرسنگ ها بین فرهنگ ِمکتوب و فرهنگ عصیانی ِخیابانی تفاوت است.
همه چیز توی کتاب خوب است،اما توی دنیای خارج از کتاب،کلمه ها کِرم می شوند و توی کلٌه ات وُول می خورند. آنقدر وُول می خورند که ول معطل می مانی بین غریبه ها... و امان از دست این غریبه ها. غریبه های غربت زا.
همچون قبیله ی تک سرنشینی می شوی که دارد حجم عظیمی از فقدان را توی خیابان بر دوش می کشد و راه می رود. همانند یک مالک با مالکیتی متروکه. مثل یک شهردارکه شهروندی ندارد و نمی داند برای چه کسی قانون وضع کند. حتی بر قلب خودش،روح خودش،فکرخودش،حتی روی مجاری ادرارخودش هم اختیار ندارد که لااقل انزجارخودش از این فرهنگ ِخیابانی را با تخلی مثانه اش ابراز کند توی سر و صورت دنیا.
مثل غریبه می مانی بین غریبه ها. راه می روی و تنه می زنند غریبه ها به دیواره های قبیله ات. برج و باروهایت می ریزد و بازوهایت هم دیگر توان ندارد که استقامت کنند و استحکامش بدهند. تکه تکه های خاک را گله گله رها می کنی توی خیابان و می چپی توی خانه ات. کنار خانواده ات که امن ترین نقطه ی جهان است.
از راسته ی کتابفروشی های انقلاب کتاب گرفته ای. اگر توی خیابان کتاب نمی گرفتی،باور کن که خفه می شدی از خفقان. حالا اما توی خانه ای. توی دستت را نگاه می کنی. یکمرتبه طوفانی از معناهای هرزه ی معاصر به سمتت وزیدن می گیرد. به یاد تفاوت دنیای کتاب و واقعیت می افتی. حالت دارد خراب می شود و استفراغ پس گلویت است.می خواهی عق بزنی که کتاب را پرت می کنی توی سینه ی دیوار. می خورد به آئینه ی قدّی اتاق تنهایی ات؛می خورد به تصویر عاصی خودت توی دیوار و پرپرزنان می افتد روی زمین.
چراغ اتاق را خاموش می کنی. حالا فضای ذهنت روشن شده است . آنقدر روشن که کاملا می توانی سایه ی خمیده ات را در قاب نمناک دیدگان فرشته ی سمت راست شانه ات ببینی که غصه می خورد از دوری این بال پرواز. می نشینی گوشه ی اتاق و لباس زانوهایت را درمی آوری ومثل معشوق در آغوش می کشی و بغضت می شکند... اما آرام؛ آنقدر آرام که حتی خدا هم نمی شنود. اشک می آید روی گونه ات. شوری اش می نشیند روی لبها و زبانت. کمی مزه مزه اش می کنی. طعم حقیقت را دارد.
استفراغی که پس گلویت بود؛حالا عقب نشینی می کند کم کم. با اشک شفا پیدامی کنی. دوست نویسنده و شاعرت می گوید:« انسانی که روزی یکبار گریه نکند،موجود خطرناکی ست و با زندگی مشکل دارد». از اینکه خطرناک نیستی و امینی،تبسمت می گیرد و خرسند می شوی. ولی با خودت فکر می کنی که چقدربا زندگی مشکل اساسی داری؟ به خودت جواب می دهی: خیلی؛ و خطی از کلام شاعر زمزمه می کنی:« چه سخت است آنچه که به اشتباه زندگی اش نامیده ایم».
این یادداشت می توانست همینجا به پایان برسد. آیه ی زمینی بالا، می توانست نقطه ی آخر خوبی برای تبیین ایام باشد؛اما ادامه می دهی و می نویسی. و به " نوشتنی" فکر می کنی که مدتهاست از حجم و ازدحام اندوهت در وبلاگ تیر84 ننوشته ای. وباید؛ و باید گزارشی از دلایل نبودنت به مخاطبانت که دلنگرانت بودند بدهی.
خسته ام. عزیزانم خسته ام. در نوشتارهای پیشین گفته بودم که وبلاگ تیر 84 قاتل ِخاموش من است. ازهوار زدن زخم های انسانی ام متنفرم. زخم هایی که همه انگار به آن مجروحند،اما دردش را یا از جهالت نمی فهمند و یا اینکه زبانی و جرأتی و تریبونی برای بیانش ندارند. حالا گلوی این فریاد برای من شده سطور این صحیفه. خجالت می کشم و عجیب که راه فراری هم نیست از ننوشتن... و نویسنده را چه کابوسی تلخ تر از ننویسندگی!؟
و من این کابوس را حدود سه چهار ماه است که دارم پس از ننوشتن در وبلاگ تیر84 بر دوش می کشم.از نوشتار زخم ها پرهیزمی کردم و داشتم؛ داشتم و دارم درهوا و فضای دیگری نفس می کشم و قلم می زنم. این مدت در وبلاگ دیگری می نوشتم. آدرسش را نپرسید لطفاً. ( و اگر گفتم از بابت این است که هیچ گاه به مخاطبم دروغ نمی گویم). آنجا درباره ی حضور گرامی و متبرکی می نوشتم و می نویسم که احترامی همچون عضوی از خانواده ام برایش قائلم. آنقدر هم خویشتنم است که از من ارث می برد حتی. از قِـبَل ِنوشتارش احترامی یافته ام و دوستانی که دوستم دارند.
با اینهمه،اما همیشه هوای وبلاگ تیر84 هرکجا که باشم سرمستم می کند و می کرد. مدت مدیدی اصلاً کلیکش هم نکردم. پرهیزگاری عجیبی داشتم،اما این اواخر دلواپسی دوستان ِ اصیلم دراینجا، دعوت و مجبور به رجعتم کرد. اجباری که خودم هم دوستش دارم. ننوشتن دراین وبلاگ باعث می شود که بغضهایم آرام آرام در گلوی حروف نشکند؛ و اگر این بغض را با کلمات هق هق نزنم،باورکنید که از غمباد می میرم.
نوشتن را از سر می گیرم...
و همچنان از رنج های انسانی می نویسم و از درد مضحک این روزهایم: مادر مهربانم دارد به ازدواجم فکر می کند. مرحله ای از زیستن که من از فرط نفرتم بعد از انفجار طوفان ،تمایل دارم که اینگونه بنویسمش: اضدواج... که اتفاق افتادنش تضاد مستقیمی با تجرد ذاتی ام دارد و تعهد آسمانی ام. من، پیش از تولدم در آسمان عروسی کرده ام و شناسنامه ی زمینی ام را باد برده است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٤ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/٩/۱٧
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته، بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق!...تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که...نه! نفرین نمی کنم...نکند
به او، که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
شعر از: شاعره مرحومه؛نجمه زارع
** شعری که قراربود با هزار تفصیل و شرح و ایما و استعاره بنشیند توی وبلاگ،حالا چه راحت پیشانی نشین شده!؟
و اگر... و اگر این را قسمت ِ اول مکتوبه ای بدانیم؛قسمت دومش که مشروحه ی این غزل است را، زبان شفافی می خواهد که...... من چرا دارم توضیح می دهم!؟...
فقط یک نکته: بیت آخرش اصلا زبانحال نیست...حتی می بینید که خود شاعره هم به لکنت افتاده و وزن دو خط ِمناجات ِعاقلانه ی !! پایانی مغشوش و آشفته است! حتی شاید اصلا به خاطر همین استدعای" از سر برون رفتن ِخاطره ی مخاطره آمیز عشق" از سرش بود که عقل را هم به همراه جان رها کرد؟
چه کنند عاشقان!؟... فراموشی میسر نیست و تتمه اش مرگ است.
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی این ایل و تبارم؛چه کنم!؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/۸/۱۱

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود
تمام مسافران اتوبوس داشتند با تعجب نگاهم می کردند...با خودشان حتما مرا خطاب می دادند و می گفتند:این چه اش شد که یکمرتبه گونه هایش خیس شد وشانه هایش لرزید!؟.
هیچ کس گوشش به رادیوی روشن اتوبوس نبود...خبر انگار بین اخبار اعلام نرخ سکه و طلا و ترافیک و...مدفون شده بود: قیصر امین پور،شاعر نامی کشور،درگذشت.
نمی توانم حس آن لحظه ام را بنویسم...نمی شود... نمی شود از لحظه های با طراوتی که با دقایق شعر آسمانی او داشتم حرفی بزنم.کلمات نمی توانند کلام ارادتم به ساحت او را نمایندگی کنند.
در کلیپی کم حجم که شعری از ایشان را ( که انگار زبان حال ایشان است،در هنگام اتصال به فرشتگان در آسمان) دکلمه کرده ام و با تصاویری همراه است،نوشته ام که استاد قیصر امین پور،آبروی شعر بعد از انقلاب بود.
در چهل و هشت سالگی بر اثر ایست قلبی در سحرگاه سه شنبه رحلت کردند...که البته تقویم 9 سال آخر حیات ایشان به سختی ورق می خورد...یک تصادف لعنتی؛ و بیماری بعد از آن.
و چقدر وجدانم راحت است!
و چقدر خشنودم که به رسم مالوف جامعه ی شرقی، مرده پرست نیستم و مثل گروههای سیاسی امروز،که جهت منافع خودشان اقدام به زدن سنگ قیصر به سینه شان را دارند،عمل نکرده ام... پیش از این به شعر او(هفت شهریور)پرداخته ام و چقدر هم از کتک خوردن کتاب آخر او دستور زبان عشق متاسف می شدم...با آن شعر محشر پشت جلدش که می توانید در همان یادداشت بخوانید و بشنوید.
روایت و یا حدیثی مذهبی است که می فرماید: الشعرا،تلامیذ الرحمان...یعنی شاعران،شاگردان پروردگارند.
قیصر امین پور...استاد قیصر امین پور،شاگرد نمونه ایی بود برای خداوند... فقط حالا رفته پیش خداوند تا مشق هایش را طبق دستور زبانی که داشت،نشان بدهد.
او بر می گردد...دفاتر شعرهایش را نبرده و پیش ما امانت است.
ای شما
ای تمام عاشقان هر کجا
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نام هایتان اضافه می کنید!؟
## برای شنیدن باقی شعر و تماشای کلیپ،کلیک کنید.../دانلود/

و نمی دانم...واقعا نمی دانم که چرا هرجا صحبت از معرفت و هنر و عشق و تعامل و آزادی و مهر هست،جای رئیس جمهور مهرپرور: محمود احمدی نژاد خالی ست...
از در دفاع نیایید و نگویید که اگر احمدی نژاد حضور ندارد به خاطر آن است که درگیر مسلم کردن حق انرژی هسته ایی ست!...... و حقوق دیگر را کاملا فراموش کرده است.
سید محمد خاتمی عزیز و شریف،مثل همیشه تعهد به معرفت دارد؛و همیشه تر از همیشه مظلوم است... و درود به مقام معظم رهبری؛حضرت آیت الله خامنه ای که از حسب روحیه ی فرهنگی و انسانی خود،پیام تسلیتی فرستادند.
در تصویر،حضور خاتمی همیشه عزیز را در مراسم می بینیم:

کتاب پیشنهادی : گزینه ی اشعار قیصر امین پور...نشر مروارید.
گلها همه آفتاب گردانند...نشر مروارید
و برای شادی و آرامش روح اش فاتحه ایی نثار کـنیم.
قیصر،در قصر بلورین بهشتی اش،آرام خوابیده...او دیگر درد نمی کشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٦ ق.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/۸/۱۱
به یاد شادروان قیصر امین پور
حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٧ ق.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/٧/٢٧
سلام
مدتی پیش قول داده بودم که قدم از اتاق روح ام بیرون بگذارم و قدم قدم برسم به آسفالت خیابان...یعنی دمادم از خودم ننویسم و از حضورم در جامعه و مشاهداتم بنویسم و با واقعیتی که هست مواجه بشوم.
یادداشتی که در پایین خواهید خواند،مکتوبی ست که در خرداد ماه نوشته ام و لحظه لحظه اش واقعی ست؛ و ترسیم موقعیتی تلخ از اخلاق متعارف این روزها و ایام ِاکثریت جامعه ی ایرانی ست.
و یک سوال غیر متعارف از دختران محترم نویسنده ی وبلاگ های همسایه ام دارم:
اولین باری که متـلک شنیدید...توی خیابان... در مسیر مدرسه....توی اتوبوس... چه حسی به شما دست داد؟...چند سالتان بود؟...با خودتان و از خودتان نپرسیدید این پسری که تا دیروز همبازی کودکی هایم بود،چطور شده که امروز دارد حرفی را می زند که معنایش را نمی فهمم؛اما می فهمم که با شنیدنش داغ شده ام و دارم خجالت می کشم و یا اصلا خوشم آمده است!؟
از نفرت و کیف تان بنویسید.
کلام صادقانه و اندوهمندتان را،مومنانه می خوانم.
نشسته ام توی صندلی جلوی تاکسی و دارم به لشگر ماشین هایی که پشت سد چراغ قرمز گیر کرده اند نگاه می کنم...بوق بوق بوق...شمارشگر چراغ قرمز انگار نمی خواهد به صفر برسد...ده هزار ثانیه... سرسام گرفته این خیابان شلوغ .
همینطور زل زده ام به ازدحام ماشین ها... نگاه می کنم به ضبط صوت تاکسی که گوشهایش را از اینهمه صدای بوق ماشین ها گرفته است و ساکت افتاده بین من و آقای راننده... با چشمانم دارم راننده را التماس می کنم که ضبط را روشن کند...روشن اش که بکند،شیشه را می دهم بالا و از همهمه گریزان می شوم و دل می سپارم به ترانه ...
اما راننده چشمانم را نمی بیند... دارد همانند دزدی که گوشه ای کمین کرده تا آخرین چراغ خانه ی نشان کرده خاموش بشود و از بالای دیوار بپرد توی حیاطش،شمارشگر ثانیه ها را رصد می کند...دستش را دارد می کوباند روی فرمان...دو مرتبه چشم می دوزم به خیابان :
سه چهار ماشین جلوتر،دختری دارد به زحمت پیاده می شود...دستهایش از وسائلش پر است و ماشین کناری هم آنچنان چسبانده خودش را به آن ماشین که دختر جوان مجبور است در را با احتیاط باز کند و به سختی پیاده شود... یک لحظه دلم می خواهد که کاش جای راننده ی آن ماشین کناری بودم و آنقدر فهم و شعور داشتم که کمی ماشین را می بردم جلوتر تا آن دختر راحت تر پیاده شود...مقابلش دو سه متری جا داشت.

دختر حتما دیرش شده...طاقت نداشته که تا آن نمایشگر لعنتی به صفر سبز برسد...قبلا کرایه را حساب کرده...اگر مردی و یا پسری به جای آن دختر بود،اولاً سر آن راننده ی کناری فریادی می زد و یا فحش می داد و...دلم به حال دخترها می سوزد؛شرائط زندگی سختی دارند...آنهم در جامعه ای که هنوز نمی داند باید مدرن باشد یا سنتی؟...( بعدها شاید در مورد حال و شرائط زندگی اجتماعی جمعیت زنان جامعه چیزی نوشتم )
دختر ساعتش را نگاه می کند...سرش را به تاسف تکان می دهد... می فهمم که واقعا دیرش شده....همینطور دارم نگاهش می کنم... گاهی جزئی ترین مسائلی که شاید به چشم هیچ کس نیاید و بی تفاوت از کنارش رد بشوند،در کلیات روح من سرریز می شود و مشغولم می دارد...می دانم که احساس ِ ویران ساز و خطرآفرین ِآبادگری ست!
دختر خودش را از بین مسیر پیچ در پیچ ماشین ها می رساند به پیاده رو...می ایستد...وسائلش را در دستش کمی جابجا و جمع و جور می کند...می خواهم ببینم چه می کند!؟...حالا دیگر اصلا دوست ندارم که چراغ ِقرمز،رنگش را عوض کند...دختر مشخصاً سراسیمه است...به چپ و راست نگاه می کند...وقتی مطمئن می شود که پیاده رو کمی خلوت است و چشمهای زیادی او را نگاه نمی کنند( من را ندیده بود!! ) آرام آرام شروع می کند به دویدن...!
خاک بر سر پسرها که هروقت و هرجا که بخواهند،می توانند بدون دلهره بدوند... دختر دارد نرم و آرام می دود...قدم هایش اما مردد است!...با خودش حتما تردید دارد که آیا صحیح است که من دارم می دوم یا نه؟...به قول مادربزرگ ها : « مردم چی میگن»!؟...اما فکر اینکه دیرش شده،او را به دویدن ترغیب می کند...استاد اگر به کلاس درس راهش ندهد؟...کارفرما،اگر به خاطر تاخیر اخراجش بکند؟...
آن چراغ قرمز لعنتی،حالا دوست داشتنی شده و دارد سبز می شود...ماشین ها دارند آرام آرام حرکت می کنند و نمی گذارند که به خاطر دویدن و دور شدن دختر،از تماشایش محروم بشوم( در نوع و طرز نگاه من به آن دختر،هیچ مورد غیراخلاقی ای وجود نداشت... می خواهید قسم بخورم!؟ من فقط داشتم روحیه ی یک آدم را فارغ از جنسیت اش تشریح می کردم و چقدر هم از نگاههای آلوده که برای شخصیت فرد مقابل خارج از هویت فردی اش احترام قائل نیستند متنفرم).
دختر دارد آرام می دود و ماشینی هم که من در آن نشسته ام،دارد شانه به شانه ی او حرکت می کند و گاهی به خاطر شلوغی خیابان از دختر عقب می ماند... تصویر دختر همانند یک شبکه ی تلویزیونی شده که احتمال دارد اتفاقی بیفتد و یا یکی از راه برسد و بزند کانال بعدی و باقی داستانش را نفهمم...هنوز آن اتفاق نیفتاده و ترافیک تهران هم دارد با من کمال همکاری را می کند... دختر پنج شش متری از ماشین جلوتر است...
یکمرتبه در پیاده رو پسری را می بینم که دارد شیطنت آمیز می خندد... او هم آرام آرام شروع می کند به دویدن!
می توانم حدس بزنم که چه نقشه ای در سرش دارد... بازی اش گرفته بی شرف!... می خواهد دختر معصوم را بدنام کند!... دختر نمی داند که در پشت سرش چه حادثه ای در حال تولد است...می خواهم پیاده شوم و از این میلاد ِشوم جلوگیری کنم... و با آنکه اهل دعوا نیستم،اما یقه ی پسر را تا نافش جر بدهم و تف بیندازم توی چهره اش که دیگر با دارایی ناموس مردم اینگونه تجارت نکند... شیطان رفته توی جلدش...پسر می خواهد ذهنیت عابران خیابان را نسبت به آن دختر منفی کند...با خودشان فکر کنند که حتما دختر چه کار خلافی انجام داده که پسر دارد به دنبالش می دود و تعقیب اش می کند...
ماشین با حرکت آهسته اش حالا افتاده میان آن دو... گاهی جلو را نگاه می کنم و دختر را می بینم که دارد از همه جا بی خبر به خاطر شرائط زمان و ساعتی که می ترسد از دستش بدهد می دود... و گاهی روی صندلی ام جا بجا می شوم و آن پسر را می بینم که دارد سرخوشانه آدامس می جود و با چشمهای هیز و در به درش،دختر را به خاطر تفریح و شیطنت خودش تعقیب می کند.
در پیاده رو چند نفری با دیدن ِدویدن پسر و دختر برمی گردند به نگاه؛ و متاسفانه طبق یک اصل مزخرف،حق را می دهند به پسر... با خودشان می گویند که دوره ی آخرالزمان شده!... آن دیگری حتما دارد هذیان می گوید:« دختریکه ی بیشرف!! ببین چه کاری کرده که این داداش بنده خداش داره دنبالش می دوه و می خواد اونو بگیره که حتما " دختر فراری" نشه... آن زن ِتماشاگر هم حتما دارد در دلش چیزی علیه دختر می گوید.
جمعیت زنان و دختران،متاسفانه حتی به خودشان هم رحم نمی کـنند.
می خواهم سرم را از پنجره ی ماشین ببرم بیرون و فریاد بزنم: احمق ها!...بعله،درست است! دوره ی آخرالزمان شده...ولی مصداق آن خود شماها هستید که دارید بی محاسبه قضاوت می کنید و " حق " را به " باطلی " می دهید که حقیقت از میزبانی او کراهت دارد و بدش می آید!
ماشین دارد کم کم می رسد به چهارراه... میدانم که با رسیدنش سرعت می گیرد و دیگر نمی توانم ببینم که چه شرائطی برای دختر پیش می آید...تا جایی که خجالت از راننده و باقی مسافران اجازه ام بدهد،برگشته ام و دارم با عصبانیت آخرین تصاویر این نمایش اندوهناک را تماشا می کنم...نمایشی که شخصیت لمپن و شرور قصه،آن پسر است و آن دختر معصوم هم بدون آنکه بداند...من از محکوم شدن انسان ها به چیزی که اصلا به آن متهم نیستند،متنفرم!؛ و از وارونگی بین حقیقت و باطل بیزارم.
* سه چهار روزی از وقوع آن اتفاق ــ که دیگر برای شهرمان معمولی شده واین یعنی فاجعه ای برای غیرت و هویت فردی انسان ها خارج از جنسیت شان ــ گذشته است... ذهنم هنوز درگیر است... هنوز دلواپس آن دختر هستم... و بیشتر از آن به دختران میهن ام می اندیشم که گاهی شرائط حیات و جلب ذره ذره ی اعتماد برایشان آنقدر سخت می شود؛ و گاهی هم از کف دادن همان اعتماد و اعتبار اندوخته چه آسان!... تنها با تلنگری !
هنوز دلواپس آن دختر هستم... آیا از دویدنش پشیمان نخواهد شد!؟
## حس تان را روایت کنید و به سوال اساسی مقدمه نیز پاسخ دهید. ممنون
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/٧/٢٦
کارگران مشغول کارند!
# این صحیفه در آینده ایی نزدیک با یادداشتی از جنس اشک،تکمیل خواهد شد.
به قول شاعری از خطه ی جنوب:
از خانه که آمدی
دستمالی سپید بیاور
احتمال گریستن ما بسیاراست
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٠ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/٧/٢٠
فطر...به معنای باران
عید فطر مبارک
و باشد که بر روح مان، باران ایمان ببارد

آخرین ساعات از روزهای ماه رمضان است...آفتاب فردا که بیاید و هلال حلال ماه شوال هم رخ از چهره بگشاید...روز های شریفانه و رسمی میهمانی بر سفره ی خداوند هم تمام می شود... مگر در دیگر ایام سال میهمان کدام سفره ایم!؟
نمی دانم که کلام ،مسیر من را به کجا خواهد کشاند!...نه برای تبریکات عیدانه آمده ام!(تیتر این مطلب و پیغامی که فرستاده ام کفایت می کند)؛ و نه می خواهم که در اتمام ماه روشن رمضان مرثیه بنویسم و بگویم که حیف،زود تمام شد...
نخیر!...رمضان خیلی هم طولانی است...سی روز!...نمی شود که آدم به میهمانی برود(حالا فرقی هم نمی کند که میزبان،نامش خدا باشد و با او راحت هم باشیم ) و ماندگاری پیشه کند!...برود لنگر بیندازد و کـنگر بخورد!...می گویند: میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس/ خفقان آرد اگر آید و بیرون نرود...سی روز میهمانی رفتن به سر سفره ی خداوند آیا زیاد نیست!؟...عده ایی هستند که حتی برای رفتن به این میهمانی چمدان می بندند...زیر شلوارشان را هم می برند.
آها!
رسیدیم به سر اصل مطلب
اصل و بحث سر اصول این میهمانی ست
سر همان چمدان و زیرشلوار
چمدانی انباشته از عادت های بد ماه های پیش و زیر شلواری مرطوب از نجاستهای انسانی
و چه نجیب مهمان و چه شریف میهمانی ای که دعوت شده و فضای جلسه اش، طیب و طاهر و بدعادت!شده باشند...
عادت،اعتیاد می آورد...و چیزی که عادت شود و معتادش شویم،فرم ظاهری دارد و از معنا تهی می شود.
عادت کرده ایم که نماز بخوانیم...نماز نمی خوانیم که عادت های بدمان را ترک کنیم!
عادت کرده ایم که به وقت تقویم،روزه بگیریم...روزه نمی گیریم که عادت های بد ِهمیشه ی تقویم مان را با این ریاضت ِمومنانه،فراموش کنیم.
یکی باید بیاید عادت مسلمانی ما را بیندازد گوشه ی اتاق و کلید درب ِرهایی را تا ترک ِاعتیادمان به ما ندهد...باید بیاید ما را با طناب ببندد به تخت...رخت مان را بر تن مان پاره کند...عادت مان را بگیرد و از ایمان حامله مان کند.
* دوستی دارم که یومیه نماز نمی خواند...اما گاهی نماز یومیه اش را چنان به جا می آورد که شیطان به خاطر آنکه آدم را سجده نکرد،در برابر فرشته ها شرمنده می شود.
دوستم به نماز خواندن خود را عادت نداده...به بی معنا نماز خواندن...به همراه عادت های پیشین نماز خواندن...به فکر کردن به هزار چیز دیگر وقتی که در برابر موجودیت واحدی ایستاده ایی...به این ها عادت نکرده است.
اما وقتی که تکبیره الاحرام می گوید،تمام عادت ها و رفتارهای ناپسند انسانی را گذاشته پشت درب اتاق...ذهنش را از تمامی افکار شرک آلود خالی کرده ( آیا اندیشیدن به چیزی غیر از خداوند در طول نماز،درصدی ازمعنای شرک خفی را به همراه ندارد!؟؟ )...و چنان محرم آسمان می شود و چنان لباس احرام می پوشد که انگار کعبه ی خداوند در نقطه ی مرکزی شهر به احترام او طی الارض کرده است.
حسرت یکبار نماز خواندن به مثل این دوستم مدتهاست که گوشه نشین دلم شده است.
دوستی که طبق تعریف خشکانه ای ازدین، و متحجرانه ای از شریعت، دائم الصلوه نیست.
## واضح و مبرهن است که نیت نویسنده این وبلاگ ، تخریب ایمان های پوشالی ست. وگرنه به دائم الصلوه بودن معتقدم و کم بودن روزهای ماه رمضان را حسرت هم می خورم. کلامم این است که اتصال به خدا اگر در دقایق اولیه ی طلوع رمضان هم برقرار نشود و فیضی نبریم؛اگر هزار سال هم رمضان طول بکشد و ماه عید روئت هم نشود،روایت ایمان ناتمام می ماند و لکنت دار و الکن.
** بارها شده که سر سفره ی افطار گریه ام گرفته...گاهی از شرم دیگر اعضای خانواده به بغضی قناعت کرده ام و همراه لقمه ای فرو داده امش...و گاهی که از حسب اتفاق تنها بود ه ام و یا دور سفره خلوت تر،به یاد بغض فروخورده افتاده ام و هق هق کرده ام.
مامان اون ظرف شکرو بده...خب چرا امروز کره نگرفتی...مامان اگه بعد از ظهر حوصله داشتی برای افطار حلیم درست کن...شله زرد دیروز شیرینی ش کم بودا... بابا اومدی خونه یه کیلو زولبیا بگیر،بامیه هاش درشت باشه...
مامان دارد ظرف شکر را می رساند به دستت...که یکمرتبه دستت را بغضت در میانه ی هوا می گیرد... پیش از اذان،ربنای شکوهمند و رمضانیه ی شجریان همیشه عزیز را به دقت شنیده ایی و کمی آدم شده ایی... روح ات کمی زلال شده...ظرف شکر و یا حلوا و یا کاسه ی داغ حلیم هنوز در میانه ی هوا مانده و مادر منتظر است که بگیری شان...خطی از اندوه،خراشی انداخته توی و روی روح ات... ظرف را می گیری و می گذاری مقابل مهدی ِمسخره و پیش پا افتاده و فراموش کار ِنشسته بر پای سفره... و مهدی ِواقعی و اندوه مند را در آغوش می گیری و به بهانه ای او را می بری گوشه ِ آن اتاق ِترک عادت...می بندی اش به تخت...خودش دارد همکاری می کند...خودش دارد طناب ها را محکم به دستت می دهد تا محکم تر ببندی...دکمه ی لباسش را خودش می تواند باز کند،اما آنرا می سپارد به دست تو، تا بر تنش پاره کنی...
دارد گریه می کند؛ داری گریه می کنی...می گوید؛می شنوی...
می گوید: من و ایمان ِمن،چه ارجحیتی بر مسلمان و روزه دار تهی دستی دارد که در این میهمانی،من اینچنین با حق انتخاب بسیار در گزینش طعام مختارم؛ و او از فرط ِنداری بر سر سفره ی فقط نان و پنیر نشسته است.
ایمان من چه امتیازی نسبت به کسی دارد که از اذان صبح،همراه هم دهان بسته ایم و در پدیده ایی( مهمانی رمضان) مشترک هستیم...او در طی روز نمی خورد،من هم نمی خورم...او دروغ نمی گوید؛من هم دروغ نمی گویم...به طور کل او روزه اش سالم است؛ من هم روزه ام سالم است...اما این اشتراک چرا فقط باید تا وقت اذان مغرب باشد!؟...چرا او باید به سر سفره ی فقط نان و پنیرش بنشیند و کسی در گوشه ایی از شهر با مادرش بر سر اینکه شیرینی شله زرد دیروز کم بود به صحبت بنشیند!؟
سوال سختی ست در جامعه ای که اقتصاد سوسیالیستی ندارد!
اگر میهمانی، به میزبانی ِخداوند است...خداوندی که عادل است...پس چرا در پذیرایی از میهمانانش جانب عدل را محفوظ نگه نمی دارد!؟
و اگر خداوند برای نمایش عدل اش از واسطه ها و نشانه ها بهره می گیرد؛ پس چرا تعداد واسطه ها و نشانه ها و انسان های خوب اینقدر این روزها و سالها کم شده است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٤ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/٧/٢٠
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه از این یوسف که من در پیرهن گم کرده ام

# به عکس و تک بیتی از صائب تبریزی عجیب دقیق شوید
چادرهای سفید...چادرهای مشکی
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
۱۳۸٦/٧/٧
زنده باد مرگ...مرگ بر زندگی
سلام بر ابتدای تاریخ
سلام بر ابدیتی ازلی
سلام بر منتهای شادی و مقتدای اندوه
سلام بر عمری تکیه بر هیچ؛ هیچی استوار و انسان ساز
سلام بر معنویتی مادی گرا و تمولی روحانی
سلام بر آسمانی زمینی
سلام بر خدا
... و سلام بر :
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٥ ب.ظ توسط ورودی های هشتاد رشته ادبیات
